زمین گرد است زنان می اندیشند و بی حیا خواهند شد

تو لباس تاریکی پوشیده ای

سیاهی همنشین تنت

اما نقاب خورشید بر صورت داری

من آفتاب دروغین چهره ات را

با ابرهای چشمانم پنهان میکنم...

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

شاه عباس سبیلاشو تاب میده برام که یادم بیوفته چقد دوسش دارم. میگه: چشمم روشن عاشق بنا شدی؟ میگم: غلط بکنم. قلبمو کندی بردی. اوناهاش ببین لای سبیلای مبارکتون. بدون دل مگه میشه عاشقی کرد؟ مگه: میترسی سرت بیوفته تو طشت بلبل زبون شدی؟ میگم : عشق شما منو کشته از طشت نترسونیدم. میگه: حالا چی چی در گوشت خونده؟ جون بکن. میگم: ابرارو نشونم داد گفت نیگا کن اون یکی رو شبیه لاک پشته... شاه عباس میخنده میگه: پدرسوخته انقد ماه برات هلال کردم ستاره به اسمت کردم دل خوش کردی به یه تیکه ابر؟ یه باد بیاد میشه شبیه هیچی... میگم: چند ساله که همه چیز شبیه هیچیه بخدا...

خنده رو لباش یخ می بنده. چقد نگاهش سرده. تنم میلرزه. دلم شراب صدساله میخواد که گرمم کنه. یاد نگاه بنا میوفتم. مثل تابستونه. هوس یه شربت خاک شیر میکنم که توش آبلیمو و یخ باشه.

بنا میگه: طشته رو ببین ارنواز. عتیقه ستا. اونوقتا که نسل زنای خوب هنوز منقرض نشده بود تو این طشتا با پارچ آب میریختن شوهراشون دستاشونو بشورن...

میگم: نه اشتباهه تو این طشتا سر زنایی که عاشق باد می شدنو از تنشون جدا میکردن...

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

یه شعر ساختم:

ستاره ی هبوط کرده ی نامت

در رود سیاه چشمانم به دنبال ماه می گردد

این رود نشانی ماه را نمی داند

او را به دریا خواهد برد...

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

اگه آب رودخونه یه لنگه کفشتونو با خودش ببره. اونوقت یکی تو آبا شالاپ و شلوپ بدوه دنبال کفشتون شما می تونید اون یه نفرو فراموشش کنید؟

اگه یه نفر دستتون رو تو تاریکی بگیره و ببوسه. نه یه بار نه دوبار نه سه بار، شما می تونید اون یه نفرو فراموش کنید؟

اگه یه نفر بهتون بگه حتی وقتی داری بد و بیراه بهم می گی حرفاتو دوست دارم. شما می تونید اون یه نفرو فراموش کنید؟

اگه یه نفر سه دفعه تا حالا اومده باشه تو خوابتون شما می تونید اون یه نفرو فراموش کنید؟

اگه گرمای نفسای یه نفرو رو صورتتون حس کرده باشید شما می تونید اون یه نفرو فراموش کنید؟

اگه یه نفر بهتون بگه زنگ صدات همش تو گوشمه حتی وقتی نیستی شما می تونید اون یه نفرو فراموش کنید؟

اگه همه ی خیابونای شهر شما رو با همون یه نفر یادشون باشه شما می تونید اون یه نفرو فراموش کنید؟

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

قبل از تحریر1: مطالب این پست تجربه های شخصی منه و هر کی قبولشون نداره کاملا حق داره که قبولشون نداشته باشه.

قبل از تحریر2: این پست رو تقدیم میکنم به علی و الهه چون میدونم نمیخونندش.

شاید زمانی که پدر شریف من و شما، حضرت آدم قدم رنجه کردن روی زمین و یه جایی وسط بیابونا مادر بزرگوارمون، حوا رو در آغوش گرفتن اولین کلمه ای که به زبون آوردن یه چیزی بود تو مایه های: «خیلی کلکی... یا حقه باز تر از تو کسی رو ندیدم... یا فکر کردی خدام مثل من بدبخت گول تو رو میخوره؟» و درست از همون لحظه بود که زنها به صفت فریبکاری و نیرنگ بازی موصوف شدند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

شوهر کردم به پاییز

کلی با هم خوشبختیم

قول داده برام یه تاج عروس از برگای زرد و نارنجی و قرمزدرست کنه

همش میگه یه کم دیگه

فقط یه کم دیگه صبر کن

بذار باد بیاد

قراره برام اضافه کاریامو بیاره

یه تاج برات ترتیب میدم

رنگ آتیش

رنگ قلبم

رنگ قلبت

رنگ لب معشوق

رنگ دل عاشق

شما از باد خبر ندارید؟

البته بگما من صبرم زیاده!

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

روز خوب بید مجنون، برای بقیه با روزای دیگه هیچ فرقی نداره. ولی من میدونم که روز خوب بید مجنون سوای همه ی روزای خشک تابستونه. تو روز خوب بید مجنون، آسمون چندتا ابر داره، هوا نسیم داره، خیابونا سایه داره حتی صلات ظهر، جوبا آب خنک داره، میتونی اگه دلت خواست کفشاتو دربیاری، پاچه های شلوارتو بالا بزنی و پاهاتو بذاری تو جوب آب تا روز خوب بید مجنون یواش یواش تو تنت پر بشه. تو روز خوب بید مجنون اگه خوب دقت کنی دختربچه های زیادی رو میبینی که باد با موهای بلندشون بازی میکنه، پسربچه هایی رو میبینی که دنبال هم میذارن تا اون سر دنیا ولی صورتشون از گرما مثل لبو سرخ نمیشه. تو چهره ی پیرمردایی که دور هم جمع میشن سایه ی مرگ رفت و آمد نمیکنه و مطمئنی کسی به کسی تنه نمیزنه و از فحش و فحش کاری خبری نیست.

تو روز خوب بیدمجنون، حتما حتما تو هم مثل من رقص دم یه گربه رو وسط اطلسیا میبینی و هم نوایی عجیب گنجشکا و کلاغا رو میشنوی.

روز خوب بیدمجنون میاد که بگه پاییز داره میرسه و با اولین باد پاییزی که شروع به وزیدن کنه خیلی چیزا برای همیشه عوض میشه. پاییز مثل شاه میداس دست میکشه روی تن تب دار زمین و طلا تو جیبش میذاره...

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

تابستون سال پیش بود که برای آخرین بار دستای «بابای رها» رو ول کردم و الان فکر میکنم که چقدر راحت میشه از خاطراتی که خیال میکنی تا ته خط زندگی دیوار کثافت گرفته ی ذهنت میشن، بگذری و فراموششون کنی ...به خدا عین آب خوردن.

«تکه ای از مغز، دیرتر از تمام سلول ها میمیرد. اینجا لایه های فراموشی است. صداهایی که ما میشنویم به اینجا که میرسد جذب توده ی لیز میشود و ما آن را فراموش میکنیم، در حالی که همیشه توی کله ی ماست. اینجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسامی کسانی که دوستشان داشته ایم، بی آنکه بتوانیم به یاد آوریم که آنها چه کسانی بوده اند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاری ست، خاکسپاری رویاهای ما.»

با این حساب یه سال از زمانی که رویای بودن با بابای رها رو خاک کردم میگذره! حالا یعنی باید براش سالگرد بگیرم؟!

راستی اونی که نوشتم ماله بیژن نجدیه و خدا بیامرز داستانای خوبی نوشته و اگه خواستین و حوصله داشتین کاراشو بخونید و ببینید اصلا تازگیا دقت کردین زندگی چقدر خوب شده؟ همه چیز دست به دست هم داده تا همه بتونن خاطرات عاشقانه ی مزخرفشونو فراموش کنن: درجه حرارت تابستون کم شده، سکه اومده پایین، سهام رفته بالا، تیم فوتبال میره جام جهانی، والیبالیا باحال بازی میکنن، روحانی اومده رو کار و همش میخنده، حالا چراش بمونه بین خودمون و مهم ترش: این خوش خیالیا رو نداشتیم تا حالا هفت کفن پوسونده بودیم.

 

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

این روزا هر کسی میپرسه چرا انگشتات کبود شده؟ میگم افتادم رو پله های سنگی و انگشتام له شد. ولی راستش اینه که شب تا صبح، وقتی همه فکر میکنن از خستگی هفت پادشاهو تو خواب میبینم، دستامو مشت میکنم و تا میتونم فشار میدم. درد داره ولی دردای دیگه رو از یادم میبره؛ عوضش بعد انگشتام کبود میشن و گله به گله خون مرده. امروز صبح با مرکب جوهریشون کردم که خیلی پیدا نباشه کبودن. یعنی دارم با بچه ها تکنیک چاپ کار میکنم!!

راستی اصفهان خیلی شلوغ شده. انگاری عیده. دقیقا مثل نوروز. دیشب تو خیابونای موازی زاینده رود جا برای سوزن انداختن نبود. تا بعد از نصفه شب ترافیک بود و غلغله. انقد این زنا را دوست دارم که مثلا تو پارک آش بار میذارن، بادمجون سرخ میکنن، خیار و گوجه برای سالاد شیرازی خورد میکنن، بعد میرن تو این آبخوریا با برگ و خاک ظرف میشورن و تو دستشویی پارک وایمیسن بالا سر بچه هاشون تا جیش کنن... باید خیلی زندگی رو دوست داشته باشن که از همچین چیزایی لذت میبرن. شاید بد نبود اگه منم میتونستم همین شکلی زندگی کنم.

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

روزی که بابا، بالاخره یقه­ی زندگی را ول کرد و دست گردن مرگ انداخت، وانت آقای خدا بده برکت مثل همه­ی عصرهای دوشنبه سر از کوچه­ی ما درآورده بود و آقای خدا بده برکت داشت توی بلندگوی سفید و زردش که از کثیفی و کهنگی خاکستری و آجری شده بود سخنرانی می­کرد: «لیمو شیرینه، پرتقال آبگیریه، دوای سرماخوردگیه، بیا و ببر، خدا بده برکت!» اما در خانه­ی ما جنازه­ی بابا زیر ملحفه­ی گلدار آبی، وسط اتاق، با خیال راحت دراز کشیده بود. من در چارچوب در نشسته بودم و به ملحفه­ای که پدرم را از من دزدیده بود نگاه می­کردم و پژواک صدای بیمار او را که آرام آرام محو می­شد و جای خود را به سکوتی سنگی می­داد، هنوز می­شنیدم: «اون پتو رو از رو پاهام پس بزنید چقدر این جا گرمه... بابا.»

چانه­ام سنگین شده بود و فکر می­کردم اگر پدر هنوز زنده بود به سرعت برق و باد می­پریدم توی کوچه و برایش از آقای خدا بده برکت پرتقال و لیمو شیرین می­گرفتم. از همان آبدارها که آقای خدا بده برکت با دستمال یزدی تمییزشان می­کرد و می­گفت: «دوای درد باباته­ها...» اما حالا بابا انگار که حوصله­اش از دیدن سایه­های سیاه و گم ما سر رفته باشد، برای همیشه چشم­های نیمه بینایش را بسته بود و دیگر نمی­شد حتی با آب پرتقال­های فرد اعلای آقای خدا بده برکت هم برای لحظه­ای حالش را جور کرد.

مرگ بابا، مدت­ها قبل از آن­که واقعا فرا برسد مانند مهی غلیظ و موذی در قلبم رسوب کرده بود و بدون این­که بخواهم، حضور سیاه و دردناکش همه­ی سال­هایی که عادت کرده بودم بابا را روی تخت ببینم و نیمه شب­ها با صدای سرفه­های خشکش از خواب بیدار شوم، تبدیل به عضو ناخوانده اما همیشگی خانه­ی ما شده بود؛ با ما سر سفره غذا می­خورد، عصرها همراه ما تلویزیون تماشا می­کرد و مواقع بیکاری کنار بستر بابا می­نشست و به صورت در هم شکسته­اش خیره می­شد. تمام این سال­ها، نگاهم را از مرگ می دزدیم؛ چشمانم را می­بستم و سعی می­کردم شب­ها و روزهایی را به یاد آورم که پدر زندانی زندگیش نبود. حالا اما چشمانم باز بود و اطمینان داشتم بابا و مرگ یک جایی نشسته­اند؛ پچ پچ می­کنند و می­خندند و حال هر دو خوب خوب است.

بیزاری دست از سرم برداشته بود و می­دانستم از این به بعد تنها چیزی که از پدر به خاطر می­آورم تمام ظهرهای رنگ پریده­ی پاییزی­ خواهد بود که به متکای گرد و زری دارش تکیه می­داد و برایم سرمشق می­نوشت: «بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید...» و بعد می­گفت: «تا من یه چرت می­زنم یه صفحه از روش بنویس» و عصر وقتی بیدار می­شد و دفترم را نگاه می­کرد، ابروهایش را بالا می­انداخت و می­گفت: «بهتر از من نوشتیا...»

این طور بهتر بود. حتما بابا هم بیشتر خوشش می­آمد. اصلا دیگر برایش مهم بود چه جوری به یادش می­آورم؟ از چارچوب در، جایی که نشسته بودم، به طرف بابا رفتم و ملحفه­ی آبی و گلدار را از روی پاهایش پس زدم و صدای گریه­ی زنی را از بیرون خانه شنیدم که نزدیک و نزدیک­تر می­شد. مطمئن بودم که وانت آقای خدا بده برکت هنوز داخل کوچه­ی ماست. مثل همه­ی عصرهای دوشنبه.

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

آرینا از همة بچه های کلاس قد بلندتره. صورت کشیده ای داره و به قول خودش: خانم ما سبزه ایم! پدرش همش نیست، جنوب کار میکنه و مادرش از پیششون رفته و آرینا نمیگه مادرش طلاق گرفته؛ فقط میگه: دیگه با ما زندگی نمیکنه، رفته تهران. آرینا با برادرش پیش مادر بزرگشون روزا رو میگذرونن و شاید بهتر باشه بگم مادربزرگ اومده خونة پسرش تا نوه هاش تنها نباشن.

آرینا یه کدبانوی کوچولوی دوازده سالست که به شدت تو کاراش ناشیانه عمل میکنه. خیلی چیزا رو نمیدونه و خیلی چیزا رو عوضی متوجه شده. یه جورایی تو توهم یه زنه خونه داره همه فن حریفه که باید از برادر و مادربزرگ پیرش مواظبت کنه؛ ولی به شکل خنده دار و البته غم انگیزی خودشو اشتباهی گرفته.

آرینا زنگای انشا، داوطلبانه و یه جورایی به زور خواهش و التماس میاد انشاش رو میخونه و سه نفر همیشه تو این انشاها حضور دارن: مادربزرگ، برادر و طوطی ای به اسم مش فریدون... آرینا علاقة زیادی داره که تو بحث های کلاسی شرکت کنه و آخر ساعت برای همکلاسیاش داستانهایی که خونده رو تعریف کنه. گوش به زنگ که من کی میگم : دخترا برای امروز بسه تونه. فوری چشم باریک میکنه، سرشو یه وری میکنه و میگه: خانم حالا ما بیایم داستان بگیم...

آرینا حرفایی میزنه، البته بعضی وقتا، که من مجبور میشم به عنوان یه معلم برم زیر میز و خنده مو قورت بدم و یه آبم روش! یه روز سر کلاس بحث به دوست پسر و اینجور مسائل کشید. «باور کنید از اون معلما نیستم که روح دانش آموزا را جراحی میکنن و راجع به عواقب وحشتناک دوست پسر داشتن میرن بالا منبر» بعد آرینا با قیافة روانشناسای تو تلویزیون گفت: خانم الان انقد روابط نامشروطه زیاد شده!!

یه روز سر زنگ انشا، آرینا مثل همیشه داوطلب شد که بیاد و انشایی که نوشته رو بخونه. تو نوشته ش، وقتی برق رفته بوده، به شکل قهرمانانه ای تصمیم میگیره تشریف ببره دستشویی توی حیاط. ولی تو تاریکی یه گربة از همه جا بیخبر میپره جلوی آرینا خانم و این بانو شروع به جیغ کشیدن میکنه. گربه از صدای جیغ آرینا میترسه و حالت تدافعی به خودش میگیره و دمش سیخ میشه. آرینا در اوج هیجان انشاشو میخوند و دو جمله رو مرتب تکرار میکرد: هی من جیغ اون سیخ، هی من جیغ اون سیخ....

فقط پنجرة کلاس رو نگاه میکردم؛ چون میدونستم اگه چشمم بیوفته به صورتای مشتاق بچه ها که منتظر بودن ببینن کار آرینا با گربه به کجا میکشه از اون خنده های معروفمو سر میدادم...

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

بعد از این همه مدت که سر خودمو برای هیچی و پیچی شلوغ کردم و دویدم و دویدم و بین خودمون باشه، به جایی هم نرسیدم، صحبت کردن از خاک تو سری و بدبختی خیلی راحته. میشه شکایت رو از آلودگی آب و هوا شروع کرد؛ با گرونی بی سابقه و کمی حقوقهای دولتی ادامه داد و بعد رسید به سقوط ارزشهای اخلاقی تو جامعه؛ ته قضیه هم با درد و دلهای شخصی مثل تنهایی، غربت فکری، بی وفایی یار احمق و... یه تراژدی سر راست خلق کرد. اونوقت میشه مسخره بودن رو مسخره بودن، قوز بالای قوز، لوسی و ننری بیرون از مرز و... به خاطر همین تصمیم گرفتم بد بدا رو کنار بذارم و ننویسم و خوب خوبا رو بریزم رو دایره.

یادم نرفته بنویسم که دلم برای دوستای وبلاگیم تنگ شده و تو این مدت، گاهی، قایمکی این روزا و شبای حال به هم زن یه سری بهشون میزدم و بیخبر میرفتم، آخه سایه شده بودم و تاریک...

حالا که دل آرومتر شده حتما بیشتر مینویسم. ولی واقعا خاک عالم تو سر این دنیا....

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

قبل از تحریر: پاییز یواش یواش داره میرسه. دلم میخواد یه شال گردنو هزار بار بپیچم دورگردنمو یه غروب طولانی روی برگای خشک پیاده­ رویی سوت و کور راه برم و روی کپه های رنگ و وارنگیش بپرم... بعدش مطمئنم یادم میاد کی بودم و دارم چی میشم.

چند روز پیش رفتم یه فروشگاه که تو قسمت لوازم خونگیش بیشتر جنساشونو جمع کرده بودن و جاش لوازم تحریر گذاشته بودن. از همه رنگ و شکلی. چقدرم خوشگل. یه لحظه اومدم که مثل بچه ها سبد بردارم و توش دفتر و مداد و خودکار و... بچپونم. خوب اگه این کار رو نکردم عوضش یه دو ساعتی برای خودم میون قفسه ها گشتم و حسابی چشم چرونی کردم!!! چند نفرم فکر کردن مسئول فروش اونجام و هی میومدن ازم سئوال میپرسیدن.

بچه ها کل نظم قفسه ها رو بهم ریخته بودن. از بس چیزایی رو که اولش برداشته و بعدش نخواسته بودن همین جوری ول داده بودن هر جا که شده بود. به خاطر همین تو هر فقسه چیزایی پیدا میکردی که ممکن بود تو قسمت خودش تموم شده باشه. این فروشگاهه یه دفترایی داشت با جلد پارچه و چوب و چرم بعد مثلا چرمیه بیست تومن قیمتش بود. یه سری دیگه دفتر داشت که تو هر برگش کلی تصویر سازی شده بود. حسابی شیک و فانتزی. از اون چرمیا ارزونتر بود و دختر پسندتر! حالا جامدادیای همه مدل و خودکارای اکلیلی و مداد رنگیا و پاستلای ششصد رنگشون که دیگه به کنار.

بچه هایی که برای خرید اومده بودن و تعدادشونم کم نبود با مامان باباها چونه میزدن که مثلا: مامان من این دفترچه یادداشتم میخوام یا اون آبرنگ رو باید داشته باشم یا برای زبان دفترم اینجوری باشه و اونجوری نباشه. خلاصه آدم دلش میخواست یه صندلی راحت گیر میاورد و ساعت ها مینشست به تماشای شور و شادیشون.

من وقتی دانش آموز بودم و نمیگم چند سال پیش بود، بابام آخرای شهریور میرفت و یه پلاستیک پر از این دفترای تعاونی میخرید و میاورد. صد برگ و شصت برگ و چهل برگ و آخریا قرتی بازی در آورده بودن و هشتاد برگم بهش اضافه کردن. حالا بشین و بین سه تا بچه این دفترا رو که یکی در میون قناسی داشت یا برگه هاش سفید بودن یا خطاش کج بودن یا مثلا سه تا از ورقاش بهم چسبیده بودن- تقسیم کن.

با کلی بدبختی که من اینو نمیخوام و او یکی رو بده به منو ماله من کم شد و... یه تقسیم اراضی میشد به این شکل که هر کسی سه تا چهل برگ، سه تا شصت برگ و نهایتا خیلی خوش به حالمون میشد که دو تام صد برگ غنیمت میگرفتیم.

قسمت خوشمزه ی ماجرا خریدن جامدادی آهن ربایی و مداد رنگی دوازده رنگ با جعبه ی فلزی بود که وای.. به قول ماشاا...خان تو رمان آقای پزشکزاده: درد انت فی هذا چشم الچپ و درد انت فی هذا چشم الراست! پاستل و مداد شمعی و خمیر بازی و... مال وقتی بود که یه میلیون تا کارت هزار آفرین از معلمت میگرفتی با یه هزارتایی بیست و بیست و یک.

بعدش اگه احیانا وسط سال هم کلاسی محترم یه تراش خاص و خوشگل یا یه چیز جیگولی دیگه ای میخرید و میاورد سر کلاس باید تا آخر سال حسرت میخوری و آه نوش جان میکردی و آنچه البته به جایی نمیرسید....

بعد از تحریر: یه چیزی بگم؟ ولی به ما بیشتر خوش میگذشت به قرآن مجید
نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

من و انتظار

روی پله­ی چهارم

کنار هم نشسته ایم                                    

او گیسوان ممتد و مهتابیش را

همچون پارچه ای بی پود

به دور چاه بی آب و تاریک چشمانم گره زده

و چشمان من مدام سپیدی می رود

و در قلبم، برف یکریز میخواند

لبان یخ زده و نیمه جانم

هوای پرنده­ی نغمه سازی را دارد

که تا پا بر بهار پله­ی نخست گذاشتم

پر زد و رفت

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  | 

آسمان خیره نگاه میکند

پرده در دست نامحرم باد ناز میکند

پنجره ایستاده، اخم آلود، صحنه را برانداز میکند

دست دراز میکند...

پرده از کمند پنجره فرار میکند

و باز تن به باد داده، وحشیانه ناز میکند، ناز میکند

قلب آسمان آماس میکند

طفلکی عاشق است عشق را دوا میکند

ابر را صدا میکند

خون دیده را آب میکند

ابر اشکش را پاک میکند

بعد از آن دستمال خیسش را بر سر باد میکند...

 

پی نوشت: ارنواز شعر درست میکند، چه غلطها که نمیکند!!

نوشته شده توسط ارنواز جمشیدی در ساعت  | لینک  |